|
هیچ کجا هیچ زمان فریاد زندگی بی جواب نمانده است |
|
|
بدرود!!
شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 اگر روزی کسی از من بپرسد
پ.ن: این شعر به یاد کسیست که روزی در این دنیای مجازی برایم ارزش وافری داشت..نمیدانم هنوز هم به یاد دارد یا..؟ این هم پایان اوای سارو..
+
ساعت 14:36 نويسنده لیدا
|
!!
پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 گرچه صد قافیه بغضیم و صد خانه سکوت پشت این حنجره غوغاست اگر بگذارند ..
+
ساعت 23:9 نويسنده لیدا
مرثیه
سه شنبه بیستم اسفند 1387
هان! عذای جاودانه ایا از چه وقت اغاز گشته است ؟ رگ بارهای اشک٬شوره زار ابدی را بارور نمی کند ! رگ بار های اشک بی حاصل است ! و کاج سرافراز صلیب چنان پر بار است که مریم سوگوار عیسای مصلوبش را باز نمی شناسد . . . در انتهای اسمان خالی٬دیواری عظیم فرو ریخته است و فریاد سرگردان تو دیگر سوی تو باز نخواهد گشت...!
پ.ن:وبم رو برای بار اخر اپ کردم نمیدونم دوباره کی بر می گردم٬شاید تابستان ! شاید هم..؟
+
ساعت 23:16 نويسنده لیدا
دلم..
سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 دلم از مهر او تار عشق می بافد.. از شوق دیدارش٬ شعر خواهم اویخت مهربان ترین نگاهش را بر دیوار دل گرم ترین کلامش را بر گوش جان تا در زمستان فاصله کور نماند اجاق خاطره!!
+
ساعت 1:1 نويسنده لیدا
یک روز بیدار می شوی..
پنجشنبه چهاردهم آذر 1387
یک روز بیدار می شوی که اسباب بازی هایت به کما رفته اند دفتر نقاشی ات خط کشی شده است و تو دست کودکی هایت را گم کرده ای و خطوط را دنبال می کنی که شاید چون قطاری خسته به ایستگاهی برسی که نفس کشیدن در آن راحت است حالا خسته ای! خسته و شعر من سرابی ست که لبخند زدن را از عکس های سیاه و سفیدت تقلید کرده است تشنه ای! تشنه و شعر من موجی ست که هرچه به سیرتت آب می پاشد ! بوی کوچه های خاکی از تنت بلند نمی شود!! یک روز بیدار می شوی که ساحل دوری هستی، دور از کشتی های کاغذی من..
+
ساعت 22:47 نويسنده لیدا
در امیختن
چهارشنبه یکم آبان 1387 از افتاب و نفس چنان بریده خواهم شد که لب از بوسه ی نا سیراب...
برهنه بگو برهنه به خاکم کنند سراپا برهنه! بدان گونه که عشق را نماز می بریم- که بی شایبه ی حجابی با خاک عاشقانه در امیختن می خواهم...
+
ساعت 22:52 نويسنده لیدا
شبانه
سه شنبه شانزدهم مهر 1387 کلید بزرگ نقره در اب گیر سرد شکسته است دروازه ی تاریک ٬بسته است مسافر تنها! با اتش حقیرت در سایه سار بید چشم انتظار کدام سپیده دمی؟
هلال روشن در اب گیر سرد شکسته است و دروازه ی نقره کوب با هفت قفل جادو بسته است...
+
ساعت 0:48 نويسنده لیدا
اشک شب
سه شنبه دوم مهر 1387 بانگی٬بانگی٬
ستاره های خاموش! در پاسخ من ستاره ها لب بستند در بحر شبی٬ چه ژرف٬ چه بی پایان رخشنده٬تمام روشنان در شب سرد لب بسته٬ - خموش٬ تا ساحل صبح در سکون بنشستند
من بودم و این اخترکان شبگرد تا صبحدمان همسفران شبگرد فریاد درون سینه غوغا می کرد
دیدم که ستاره های شب سر مستند اشک من و این اخترکان خاموش در بحر سپیده دم به هم پیوستند...
حمید مصدق
+
ساعت 1:35 نويسنده لیدا
فراقی
جمعه بیست و دوم شهریور 1387 چه بی تابانه میخواهمت ای دوری ات ازمون تلخ زنده به گوری!
چه بی تابانه تو را طلب می کنم! بر پشت سمندی گویی نوزین که قرارش نیست. و فاصله تجربه ای بی هوده است.
بوی پیرهنت٬ این جا و اکنون. ـ کوه ها در فاصله سردند.
دست در کوچه و بستر حضور مانوس دست تو را می جوید٬ و به راه اندیشیدن یأس را رج می زند.
بی نجوای انگشتانت فقط. ـ و جهان از هر سلامی خالیست...
+
ساعت 1:11 نويسنده لیدا
سمفونی تاریک
چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 امشب عشق گوارا و دل پذیر ٬و مرگ نحس و فجیع٬با جبروت و اقتدار زیر اسمان بی نور و حرارت
بر سرزمین شب سلطنت می کنند... امشب عطر یاس ها سنگر صبر و امید مرا از دل تنگی های دشوار و سنگین روز باز می ستاند... امشب بوی تلخ سروها شعله ی عشق و ارزوها را که تازه تازه در دل من زبانه می کشد خاموش می کنند... امشب سمفونی تاریک یاس ها و سروها اندوه کهن و لذت سرمدی را در دل من دوباره به هم می امیزد... امشب از عشق و مرگ در روح من غوغاست...
چیز نوشت:اسکیزوفرنیم از نوع حاده!!!
+
ساعت 1:40 نويسنده لیدا
|
|
|